پروفسور گلشنی: دانشگاه بدون الهیات، دانشگاه نیست
مهدی گلشنی با نقد پوزیتیویسم، بر لزوم عبور از تخصصگرایی محض و پیوند علم و الهیات تأکید کرد.
دانشگاه علامه طباطبائی میزبان رویدادی مهم تحت عنوان «سمینار ملی دانشگاه مطلوب در قرن بیست و یکم» بود. این نشست علمی که با حضور پرشور جمعی از اساتید و دانشجویان برگزار گردید، فرصتی مغتنم برای بازخوانی انتقادی رسالت دانشگاه در دنیای معاصر فراهم آورد. سخنران اصلی این سمینار، پروفسور مهدی گلشنی، استاد فیزیک و چهره ماندگار علمی کشور بود. ایشان در این جلسه با رویکردی عمیق و تحلیلی، به نقد جریانهای پوزیتیویستی حاکم بر فضای آکادمیک ایران پرداختند و ضمن تأکید بر ضرورت عبور از تخصصگرایی محض، بر اهمیت احیای ظرفیتهای عقلانی و اخلاقی تمدن اسلامی در دانشگاهها پای فشردند. مشروح سخنان این اندیشمند، که نقشه راهی برای رسیدن به «دانشگاه مطلوب» ترسیم میکند، در ادامه به تفصیل آمده است.
گلشنی سخنان خود را با اشاره به یک غفلت تاریخی در جامعه علمی ایران آغاز کردند. ایشان بیان داشتند که متأسفانه در کانونهای علمی و دانشگاهی جهان، تحولات بسیار مهم و بنیادینی در حال وقوع است که از دیدگان ما پنهان مانده است. این غفلت، ریشه در تمرکز افراطی رسانهها و افکار عمومی بر اخبار سطحی و رویدادهای منفی دارد که اجازه نمیدهد صداهای اصیل و تحولات عمیق معرفتی به گوش جامعه دانشگاهی ما برسد.
نکته قابل توجه از منظر ایشان این بود که این تحولات جدید در جهان، برخلاف تصور رایج، کاملاً در مسیر و همراستا با مبانی فرهنگ و تمدن اسلامی ما قرار دارد. پروفسور گلشنی تأکید کردند که برای درک ضرورت بازنگری در ساختار دانشگاهها و رسیدن به الگوی دانشگاه مطلوب، باید این تحولات را از منظر تاریخ علم و فلسفه تبیین نمود تا عمق انحرافات فعلی و مسیر صحیح آینده مشخص گردد.
سخنران سمینار در ادامه به بازخوانی دوران طلایی تمدن اسلامی پرداختند و آن را به عنوان الگویی بیبدیل از عقلانیت و پرسشگری معرفی کردند. ایشان یادآور شدند که از نیمه دوم قرن دوم هجری و به مدت حدود سیصد و پنجاه سال، دانشمندان مسلمان در قلههای علمی جهان ایستاده بودند. چهرههایی نظیر ابوریحان بیرونی در این دوران، در تراز جهانی سرآمد بودند و آثاری خلق کردند که تا قرنها مرجعیت علمی داشتند.
اما راز این شکوفایی بینظیر چه بود؟ پروفسور گلشنی، نقش محوری قرآن کریم و الهامبخشی آن به دانشمندان را عامل اصلی این پیشرفت دانستند. ایشان تأکید کردند که دانشمندان مسلمان در آن دوران، هرگز مقلدان کورکورانهای نبودند. آنها هیچ مطلبی را بدون دلیل، برهان و استدلال نمیپذیرفتند. روحیه جستوجوگری، فهم عمیق قضایا و رویکرد آزمایشگاهی، از ویژگیهای بارز آنها بود.
ایشان برای اثبات این مدعا، به تقابل علمی ابنسینا و ارسطو اشاره کردند. ابنسینا به عنوان یک متفکر مسلمان، در بیست مسئله بنیادین فلسفی در برابر ارسطو (که در غرب به عنوان مرجع بلامنازع شناخته میشد) ایستاد و با رویکردی نقادانه پرسید: «ارسطو میگوید ما تنها یک جهان داریم، دلیلش چیست؟» این پرسشگری، نماد بارز حاکمیت دلیل و استدلال بر تقلید در روش اندیشمندان مسلمان بود.
علاوه بر این روحیه نقادانه، گلشنی به جنبه معنوی کار علمی در آن دوران نیز اشاره کردند. در نگاه دانشمندان اسلامی، کار علمی نه صرفاً یک شغل یا تلاش دنیوی، بلکه نوعی عبادت دینی محسوب میشد. مطالعه آثار خلقت و تفکر در صنع الهی، یک فریضه و وظیفه دینی بود. ایشان خاطرنشان کردند که این نگاه معنوی به علم، حتی در میان دانشمندان بزرگ غربی نظیر ایزاک نیوتن نیز وجود داشته است. نیوتن پس از نگارش کتاب مشهور مکانیک خود، نسخهای از آن را برای اسقف فرستاد و ابراز امیدواری کرد که این کتاب وسیلهای برای نزدیکی بندگان به خداوند باشد. این رویکرد، در واقع بازتابی از کلام امیرالمؤمنین (ع) است که مطالعه در آثار آفرینش را از عالیترین عبادات میدانستند؛ حقیقتی که در یکدهم آیات قرآن کریم نیز بر آن تأکید شده است.
گلشنی با رویکردی آسیبشناسانه توضیح دادند که چگونه حدود صدوپنجاه سال بعد، با قدرت گرفتن نحلههای اشعری و استقرار حکومتهایی نظیر عباسیان، سلجوقیان و غزنویان، تفکر فلسفی و عقلانی در نظامیهها و مراکز علمی به تدریج به حاشیه رانده شد. هرچند فلاسفه بزرگی چون صدرالمتألهین در قرون بعدی ظهور کردند، اما «فلسفه علم» در معنای دقیق آن، دیگر جایگاهی در نظام آموزشی نداشت. این انحطاط فکری ادامه یافت تا اینکه در دوره قاجاریه، ایران در مواجهه با غرب دچار شکستهای سنگینی شد. واکنش سیاستمداران وقت به این شکستها، اعزام دانشجو به خارج از کشور، بهویژه فرانسه بود. اما این دانشجویان پس از بازگشت، نه تنها دانش فنی، بلکه «مکتب پوزیتیویسم» (اصالت تجربه حسی) را نیز به عنوان یک بسته کامل ایدئولوژیک با خود به ایران آوردند.
وی با لحنی انتقادی بیان داشتند که این تفکر وارداتی، تا به امروز نیز بر ساختار دانشگاههای ما حاکم است. پوزیتیویسم، مکتبی است که با فلسفه و خداوند بیگانگی دارد و معتقد است تنها آن چیزی که از طریق حواس پنجگانه قابل تجربه و اندازهگیری است، در قلمرو علم قرار میگیرد. این دیدگاه، در اواخر قرن نوزدهم در غرب نیز به اوج خود رسید و دانشمندان گمان میکردند که علم به پایان راه خود رسیده است. اما ورود به قرن بیستم و ظهور نظریه کوانتوم، تمام این معادلات سادهانگارانه را بر هم زد. فیزیکدانان برجسته دریافتند که علم تجربی، صرفاً ابزاری برای پاسخگویی به مسائل آزمایشگاهی و توصیف رفتار ظاهری پدیدههاست و هیچ پاسخی برای ماهیت، چرایی و حقیقت طبیعت ندارد.
با فروپاشی توهمات پوزیتیویستی، دانشمندان تراز اول دنیا، از جمله فیزیکدانان نامدار، به این نتیجه رسیدند که «علمِ صرف» در تبیین جهان با شکست مواجه شده است. پروفسور گلشنی علت این شکست را ناتوانی علم تجربی در پاسخگویی به پرسشهای بنیادی و وجودی انسان دانستند. علم تجربی نمیتواند توضیح دهد که چرا عدالت فضیلت است و ظلم رذیلت؟ علم نمیتواند به پرسش بنیادین انسان، که مولوی آن را به زیبایی بیان کرده است (از کجا آمدهام، آمدنم بهر چه بود؟) پاسخی ارائه دهد.
ایشان تأکید کردند که دانشمندانی نظیر آلبرت انیشتین نیز به این نتیجه رسیده بودند که قوانین فیزیک، تنها توصیفگر بخش بسیار کوچکی از واقعیت هستند. در همین راستا، پروفسور گلشنی به تأثیر شگرف دانشمندان ایرانی نظیر خیام و خواجه نصیرالدین طوسی اشاره کردند و گفتند که ترجمه آثار ریاضی این دانشمندان به زبان لاتین، مسیر را برای پیدایش هندسههای نااقلیدسی هموار کرد؛ هندسههایی که انیشتین بعدها در نظریه نسبیت خود از آنها بهره برد.
بخش دیگری از سخنان گلشنی، به تحولات شگرف در دانشگاههای معتبر غربی اختصاص داشت. ایشان بیان کردند که برخلاف فضای پوزیتیویستی حاکم بر دانشگاههای ما، در غرب اتفاقات عجیبی در حال وقوع است. مهمترین دانشگاههای مهندسی آمریکا، پس از دههها تجربه، به این نتیجه رسیدهاند که «صرفِ تخصص فنی»، برای تربیت انسان طراز و حل مشکلات جوامع کافی نیست. در واکنش به این درک جدید، این دانشگاههای پیشرو با راهاندازی «گروههای علم و الهیات» و ملزم کردن دانشجویان رشتههای فنی و مهندسی به گذراندن دروس علوم انسانی و فلسفی، مسیر آموزش را به کلی تغییر دادهاند.
گلشنی با ذکر خاطرهای از حضور خود در کنفرانس «انجمن اروپایی علم و الهیات» در واتیکان، این تغییر پارادایم را ملموستر کردند. ایشان در آنجا مشاهده کرده بودند که چگونه فیزیکدانان، زیستشناسان، فلاسفه و کشیشان در کنار یکدیگر نشستهاند و درباره مسائل بنیادین هستی به گفتوگو میپردازند. ایشان همچنین به داستان برادران دانشمند روس در دوران استبداد استالین اشاره کردند که با وجود تمام فشارها و کشتارها، توانستند پیوند میان ایمان و علم خود را حفظ کنند. این شواهد نشان میدهد که در عالیترین سطوح علمی جهان، پیوند میان دین، علم و فلسفه دوباره برقرار شده است. تأسیس مؤسسات بینالمللی نظیر «انستیتو فارادی» در دانشگاههای تراز اول جهان نیز، گواهی بر همین رویکرد جدید است.
وی در بخش پایانی سخنان خود، ویژگیها و الزامات «دانشگاه مطلوب» در قرن بیست و یکم را تبیین کردند. ایشان تأکید کردند که دانشگاه نباید صرفاً یک «کارخانه تولید تخصصهای تکبعدی و مهارتمحور» باشد. دانشگاه مطلوب، باید مأمنی برای پرورش اندیشمندانی باشد که از قفسِ تخصص محض رهایی یافتهاند و نگاهی جامع به جهان دارند. بزرگترین آسیب نظام آموزشی فعلی از نگاه ایشان، انزوای علوم پایه، مهندسی و پزشکی از ساحت «فلسفه» و «علوم انسانی» است. برای تحقق دانشگاه مطلوب، باید این انگاره باطل که تخصص صرف برای تعالی شخصیت انسان کافی است، به کلی کنار گذاشته شود. دانشجویان در تمامی رشتهها، به شدت نیازمند انس با مبانی فلسفی و حکمت متعالیه هستند؛ زیرا تخصص بدون پشتوانه اخلاقی و جهانبینی کلنگر، هرگز انسانی معطوف به حقیقت و متعهد به جامعه تربیت نخواهد کرد.
ضرورت دیگر، احیای دیدگاه «کلنگر» در تمام رشتههای دانشگاهی است. باید این باور نهادینه شود که علوم تجربی (فیزیک، شیمی و...) تنها ابزاری برای توصیف بخش کوچکی از واقعیت مادی هستند و هرگز نمیتوانند به تنهایی پاسخگوی پرسشهای بنیادین هستی، معنای حیات و نظام ارزشهای اخلاقی باشند. علم تجربی چگونگی کارکرد جهان را توضیح میدهد، اما قلمرو چرایی آفرینش و نسبت آن با خداوند، منحصراً در اختیار فلسفه و الهیات است. از این رو، تدوین نظام درسی میانرشتهای که مسائل بنیادی انسانی را با علوم تخصصی پیوند دهد، یک ضرورت حیاتی است.
در نهایت، پروفسور گلشنی بر لزوم احیای جسورانه ساحت معنوی در علم تأکید ورزیدند. ایشان تقلیل روح و شعور انسانی به مادهگرایی محض را از بزرگترین خطاهای معرفتی قرن گذشته دانستند و اشاره کردند که امروز برجستهترین دانشمندان علوم اعصاب نیز اذعان دارند که شعور را نمیتوان با فیزیک و ماده تبیین کرد. دانشگاه مطلوب باید محیطی باشد که این دستاوردهای نوین را بیپروا مطرح کند و از سیطره تفکر منسوخ پوزیتیویستی خارج شود. بازگشت به روحیه استقلال فکری، پرسشگری و نفی تقلید کورکورانه که میراث درخشان تمدن اسلامی است، شاهکلید رسیدن به این دانشگاه مطلوب است. دانشجو نباید متون ترجمهشده غربی را وحی منزل بپندارد، بلکه باید با روحیه نقادانه و تکیه بر میراث فکری خود به استقبال علم جدید برود. تنها در سایه چنین دانشگاهی است که علم و دین در تعاملی پویا قرار میگیرند و تمدن نوین اسلامی، در سایه دانشگاهی که «علم را عبادت میداند»، دوباره در جهان خواهد درخشید.