سخنی با مخالفان تغییر دکترین هسته ای ایران
این روزها سخن از بازنگری در دکترین هستهای ایران بسیار شنیده میشود. در نماز جمعه، در مجلس، در دانشگاهها، در میدانهای شهر و در رسانهها، کسانی از ضرورت تغییر سیاست گذشته سخن میگویند.
گروه سیاسی عصرقانون: ناصر فخاری عضو هیات علمی دانشگاه آدمی گاهی ناگزیر میشود در برابر باورهای دیروز خود بایستد. نه از آن رو که حقیقت را یافته است، بلکه چون حادثهای از راه رسیده که دیگر نمیتوان آن را با دانستههای پیشین توضیح داد. آنچه روزگاری روشن مینمود، در روشنایی تلخ تجربه، صورتی دیگر پیدا میکند. من سالها از مخالفان دستیابی ایران به سلاح هستهای بودم. گمان میکردم امنیت کشور را باید در توان دفاعی متعارف، قدرت موشکی، پیوندهای منطقهای، انسجام اجتماعی و تدبیر سیاسی جست. سلاح هستهای در نظرم بیش از آنکه مایه امنیت باشد، بهانهای برای فشار بیشتر بود؛ تحریمهای سختتر، انزوای عمیقتر و شاید جنگی که میشد از آن پرهیز کرد. هنوز هم بمب اتم را ضامن خوشبختی هیچ ملتی نمیدانم. چگونه میتوان چنین چیزی را، که فلسفه وجودش بر امکان نابودی جمعی انسانها استوار است، مایه آسودگی دانست؟ اما میان دوستنداشتن چیزی و انکار ضرورت احتمالی آن در جهانی که دیگران به آن مجهزند، فاصلهای است که پیش از این کمتر به آن اندیشیده بودم. جنگ آمد و بسیاری از محاسبات را با خود برد. آیتالله سیدعلی خامنهای، رهبر جمهوری اسلامی ایران، در حملات آمریکا و اسرائیل به شهادت رسید. مراکز نظامی و هستهای هدف قرار گرفتند. تهدید به نابودی تأسیسات و زیرساختهای حیاتی ادامه یافت. سخن از تغییر نظام سیاسی، حذف رهبران و درهمشکستن قدرت ایران، دیگر تنها در محافل تحلیلگران نبود؛ در گفتار صاحبان قدرت نیز آشکارا شنیده میشد. در آن میان، پرسشی آرامآرام در ذهنم جای گرفت و رهایم نکرد: اگر ایران سلاح هستهای داشت، باز هم چنین میکردند؟ نه اگر بمبی در انبار داشت، بلکه اگر از چنان توان بازدارندهای برخوردار بود که مهاجم بداند حتی پس از نخستین ضربه، از پاسخ در امان نخواهد ماند. آیا باز هم به خود اجازه میدادند به قلب حاکمیت ایران حمله کنند؟ آیا کشتن رهبر یک کشور، ویرانکردن مراکز حساس و تهدید بنیادهای زندگی یک ملت، به همین آسانی در محاسباتشان جای میگرفت؟ نمیتوان به این پرسشها با یقین پاسخ داد. تاریخ، آنچه را رخ نداده است، دوباره برای آزمودن ما تکرار نمیکند. اما میتوان از آنچه رخ داده پرسید و در پرتو آن، درباره آنچه ممکن بود رخ ندهد، اندیشید. امروز گمانم این است که اگر ایران پیش از جنگ به بازدارندگی هستهای معتبر و عملیاتی رسیده بود، حساب دشمن با او حساب دیگری میشد. شاید فشار اقتصادی بیشتر میشد، شاید دامنه تحریمها گسترش مییافت و شاید کوشش برای منزویکردن ایران شدت میگرفت. اما تصمیم به آغاز جنگی چنین گسترده، با خطرهایی روبهرو میشد که نمیتوانستند بهآسانی از کنارشان بگذرند. آن روزها میگفتیم اگر به سوی بمب برویم، تحریم میشویم؛ اگر قدرت هستهای نظامی شویم، ما را تهدید میکنند؛ اگر چنین سلاحی بسازیم، ممکن است به ما حمله کنند. بمب نساختیم، اما تحریم شدیم. تهدید شدیم. جنگ بر ما تحمیل شد. مراکز حساس کشور را زدند و رهبرمان را کشتند. این سخن به معنای آن نیست که اگر راه دیگری میرفتیم، هیچ هزینه تازهای نمیپرداختیم. چهبسا هزینههای دیگری نیز در انتظارمان بود. اما آنچه پیش چشم ماست، دیگر اجازه نمیدهد تنها از بهای داشتن سلاح هستهای سخن بگوییم و بهای نداشتن آن را از حساب بیرون بگذاریم. ما از پرداخت هزینهای میترسیدیم که گمان میکردیم در آینده بر ما تحمیل خواهد شد؛ اکنون بخش بزرگی از همان هزینهها را پرداختهایم، بیآنکه از بازدارندگی مورد بحث برخوردار شده باشیم. این تناقض، آسان از خاطر نمیرود.