به گزارش گروه اجتماعی عصر قانون: گرمای خوزستان، نفس را در سینه حبس میکند، اما عشق به سیدالشهدا(ع)، دمی از حرکت باز نمیایستد. مرزهای شلمچه و چذابه این روزها، شلوغتر از همیشه است. در میان انبوه جمعیتی که با کولهپشتی و چشمانی بارانی، لحظهشماری میکنند تا از گیتهای مرز عبور کنند، چهرههایی از هر قشر و سنی به چشم میخورد. نوجوانی که برای اولین بار پا به این مسیر گذاشته، دانشجویی که از کلاس درس به صف عاشقان پیوسته، پیرزنی که با عصا اما مصمم ایستاده، راننده تاکسی که چند روزی دست از کار کشیده، آتشنشانی که لباس کار را کنار گذاشته و کارخانهداری که کنار کارگرانش ایستاده است.
نوجوانی که تازه عشق را فهمیده
امیرعلی، کلاس نهم است و برای اولین بار است که پا به این مسیر میگذارد. کنار پدرش ایستاده و با چشمانی گرد، همه چیز را با دقت نگاه میکند. میگوید: همیشه تو مدرسه درباره کربلا و عاشورا میخواندیم. ولی هیچ وقت نفهمیدم که چرا آدمها اینقدر برای امام حسین(ع) گریه میکنند. بابا گفت بیا تا ببینی. حالا که اینجا هستم، تازه میفهمم. وقتی این همه جمعیت را میبینم که از هر جای دنیا آمدهاند، یک سوال تو دلم میآید: چطور یک نفر میتواند اینقدر محبوب باشد؟ بابا گفت: چون حسین(ع) برای حق ایستاد.
او که با ذوق و شوق حرف میزند، ادامه میدهد: دیروز، یک پسر همسن خودم را دیدم که از افغانستان آمده بود. با هم حرف زدیم. گفت: ما هر سال میآییم، چون امام حسین(ع) به ما یاد داد که نباید ترسید. من که تا حالا هیچوقت از مدرسه یا خانه بیرون نیامده بودم، حالا فهمیدم که یک عالم آدم دیگر هم هستند که زندگیشان با من فرق دارد. بابا میگوید: امیرعلی، این سفر، یک کلاس درس بزرگ است. اینجا، هر قدمی که برمیداری، یک چیز جدید یاد میگیری. من تا حالا فکر میکردم مدرسه تنها جای یادگیری است. اما اینجا، در دل گردوغبار و گرما، چیزهایی یاد گرفتم که هیچ کتابی ندارد. مثل ایستادگی، مثل عشق، مثل اینکه آدمها میتوانند با همه تفاوتهایشان، یک قلب داشته باشند. وقتی برگردم مدرسه، به همه بچهها میگویم که اربعین یعنی چه. یعنی دیدن یک دنیا آدم که همه دارند یک نفر را دوست دارند.
از دانشگاه تا کربلا، یک درس بزرگتر
زهرا، دانشجوی سال دوم مهندسی است. با چشمانی که از شوق برق میزند، در صف زائران ایستاده و با موبایلش از همه چیز فیلم میگیرد. میگوید: ترم که تمام شد، گفتم این بار باید بروم. دوستانم گفتند: مگر دیوانهای؟ ۳۰ کیلومتر پیادهروی توی گرما؟ گفتم: شاید دیوانه باشم اما دلم میخواهد ببینم چه چیزی این همه آدم را به جان هم میاندازد. حالا که اینجا هستم، میفهمم که اینجا، یک دانشگاه بزرگتر از هر دانشگاهی است. استادش امام حسین(ع) است و درسش، انسانیت. اینجا، هر کسی که میبینی، یک کتاب است. یک پیرمرد ۷۰ ساله با عصا، یک مادر با بچه کوچک، یک کارگر با دستهای پینهبسته. همه دارند چیزی به تو یاد میدهند که هیچ پروفسوری نمیتواند یاد بدهد.
او که با اشتیاق حرف میزند، ادامه میدهد: دیروز، یک خانم مسن را دیدم که داشت از خستگی گریه میکرد. رفتم کنارش، دستش را گرفتم و گفتم: مادر جان، چی شده؟ گفت: نوهام را گم کردهام. چند ساعت با هم دنبالش گشتیم تا پیدا شد. وقتی بچه را در آغوش گرفت و گریه کرد، من هم بغض کردم. آن لحظه فهمیدم که اینجا، همه یک خانواده هستند. هیچکس غریبه نیست. من که همیشه توی دانشگاه، نمره و معدل و قبولی برایم مهم بود، حالا فهمیدم که مهمتر از همه اینها، آدم بودن است. این سفر، به من یاد داد که مهندسی فقط پل و ساختمان نیست. مهندسی یعنی پل زدن بین دلها. وقتی برگردم شیراز، دیگر آن زهرای سابق نیستم. حالا میدانم که درس بزرگتری هم هست به نام اربعین.
با عصا آمدم، اما دلم پر از بال است
خدیجهخانم، ۷۰ ساله، با عصایی چوبی و چشمانی که نور دارد، در کنار جمعیت ایستاده است. لبخندی روی لب دارد که از زیر چادر سفیدش پیدا است. میگوید: ۴۰ سال است که هر سال میخواهم بیایم، اما نشد. امسال گفتم یا الان یا هیچ وقت. بچههایم گفتند: مادر، پاهایت دیگر توان ندارد. گفتم: توان ندارد، اما دل دارد. راستش، وقتی از مشهد راه افتادم، از هر قدم میترسیدم. اما هر چه جلوتر میآمدم، سبکتر میشدم. انگار که امام حسین(ع) دستم را گرفته باشد. حالا که به اینجا رسیدهام، حتی پاهایم هم درد نمیکند. میدانید چرا؟ چون راهی که برای حسین(ع) بروی، خودش راهت را هموار میکند.
او که صدایش میلرزد اما محکم است، ادامه میدهد: دیشب، در موکب، یک دختر جوان آمد کنارم و گفت: مادر جان، خسته نباشید. گفتم: خستگی که دارم، اما از ته دلم میخواهم. آن دختر، یک شال گردن به من هدیه داد و گفت: این را برای حضرت زینب(س) ببر. من آن شال را گرفتم و بوسیدم. گفتم: دخترم، حضرت زینب(س) در سختترین شرایط صبر کرد. من هم میخواهم مثل او صبور باشم. این سفر، آخرین آرزوی عمرم بود. میخواهم وقتی به کربلا رسیدم، برای همه بچههایم دعا کنم. برای همه آنهایی که نتوانستند بیایند. من با عصا آمدم، اما دلم پر از بال است. انگار که پرواز میکنم. به همه میگویم، اگر دلتان خواست، نترسید. راه که برای حسین(ع) باشد، خودش کمک میکند. یا حسین(ع).
از خیابانهای کرج تا جادههای بینهایت
جلال، ۴۸ ساله، سالهاست پشت فرمان تاکسی، شهر کرج را زیر پا دارد. امروز اما، با کولهپشتی کوچکی، در صف زائران ایستاده است. میگوید: همه روزم با مسافرها و ترافیک و خیابانها بود. فکر میکردم که زندگی یعنی همین. از این خیابان به آن خیابان. تا اینکه یک روز، یکی از مسافرهایم که از کربلا برگشته بود، گفت: جلال، یک جادهای هست که اگر بروی، تمام جادههای دنیا را فراموش میکنی. آن روز، تصمیمم را گرفتم. چند روزی ماشین را پارک کردم و راهی شدم. راستش، وقتی به اینجا رسیدم، دیدم که جادههای اینجا، آسفالت ندارند، اما از هر جاده آسفالتهای، هموارترند. چون قدمهایی که روی آنها گذاشته میشود، قدمهای عشق است.
او که با نگاهش جمعیت را میپیماید، ادامه میدهد: اینجا، هر کسی که میبینی، یک مسافر است. اما نه مسافری که دنبال مقصد باشد. مسافری که خود راه، مقصدش است. من که هر روز مسافر جابهجا میکنم، حالا خودم مسافر شدهام. یک جایی، یک پسر جوان را دیدم که داشت گریه میکرد. رفتم کنارش و گفتم: پسرم، چرا گریه میکنی؟ گفت: برای مادرم که فوت کرد. آن لحظه، من که فکر میکردم مسافر یعنی کسی که از جایی به جایی میرود، فهمیدم که بزرگترین سفر، سفر به دل خودت است. اینجا، همه دارند به یک مقصد میروند، اما هر کسی راه خودش را پیدا میکند. من که سالها راننده بودم، حالا فهمیدم که بهترین رانندگی، راندن دل به سوی خداست. وقتی برگردم کرج، پشت فرمان مینشینم اما با یک نگاه تازه. به هر مسافری که سوارم میشود، میگویم: برو اربعین، یک جادهای هست که اگر بروی، دیگر هیچ وقت گم نمیشوی.»
هر روز با آتش میجنگم، اما اینجا آتش عشق را دیدم
سعید، ۴۲ ساله، آتشنشان است. سالهاست که در دل آتش میدود تا جان آدمها را نجات دهد. امروز اما، با لباسی ساده و چشمانی خسته ولی روشن، در میان زائران ایستاده است. میگوید: هر روز با آتش سر و کار دارم. دود، گرما، خطر. فکر میکردم که سختترین کار دنیا را من دارم. تا اینکه به اینجا آمدم و دیدم که این مردم، با چه آتشی میسوزند. آتشی به نام عشق به حسین(ع). من که هر روز جان آدمها را نجات میدهم، اینجا دیدم که این مردم، جانهایشان را نجات میدهند؛ از جهالت، از غفلت، از هر چیزی که آدم را از خدا دور میکند. اینجا، آتش دیگری است. آتشی که نمیسوزاند، که روشن میکند.
او که صدایش گرفته، ادامه میدهد: دیروز، در مسیر، یک مادر را دیدم که بچهاش از گرما بیحال شده بود. همان غریزه آتشنشانیام گل کرد. دویدم سمتش، بچه را گرفتم، به چادر موکب رساندم و با آب خنک، حالش را آوردم. مادرش آنقدر گریه کرد که من ماندم چه بگویم. گفتم: مادر، من آتشنشانم، کارم نجات جان آدمهاست. گفت: تو امروز جان پسرم را نجات دادی. گفتم: نه، امام حسین(ع) بود که دستم را گرفت. آن لحظه فهمیدم که نجات جان، فقط مال آتشسوزی نیست. نجات جان، یعنی نجات دل. اینجا، هر کسی به نحوی آتشنشان است. بعضی با کاسه آب، بعضی با کفش واکس زدن، بعضی با یک لبخند. من که هر روز با ماسک و کلاه ایمنی به جان آتش میروم، حالا با دل لخت، به جان عشق رفتهام. وقتی برگردم تهران، دیگر آن آتشنشان سابق نیستم. حالا میدانم که بزرگترین آتش، آتش دوری از خداست و بهترین نجات، نجات دل است. یا حسین(ع).
کنار کارگرانم ایستادم تا از نزدیک ببینم چه چیزی آنها را به اینجا کشانده
مهندس بازرگان، ۵۶ ساله، صاحب یک کارخانه تولید قطعات صنعتی در تبریز است. با کت و شلوار اما خیس عرق، در میان جمعیت ایستاده و با چشمانی کنجکاو، همه چیز را نگاه میکند. میگوید: همیشه از کارگرانم میشنیدم که برای اربعین میروند. یک روز گفتم: من هم میآیم، ببینم چه چیزی شما را اینقدر عاشق کرده است. راستش، وقتی به اینجا رسیدم و دیدم که همین کارگرانی که هر روز پشت دستگاههای من کار میکنند، با چه شوقی زیر آفتاب سوزان راه میروند، یک چیز تازه فهمیدم. فهمیدم که پشت هر کارگری، یک دنیا عشق است که من در کارخانه ندیده بودم. من که همیشه فکر میکردم انگیزه کارگران، فقط حقوق و دستمزد است، اینجا دیدم که انگیزههای دیگری هم هست. بزرگتر از پول، بزرگتر از هر چیزی.
او که با نگاهی عمیق به جمعیت نگاه میکند، ادامه میدهد: یکی از کارگرانم را دیدم که داشت به یک پیرمرد کمک میکرد. رفتم جلو و گفتم: چه میکنی؟ گفت: مهندس، این آقا خسته است، کمکش میکنم. گفتم: «انقدر خستهای؟» گفت: خستگی که داریم، اما برای حسین(ع) که میشود. آن لحظه، من که صاحب کارخانهام، از کارگر خودم خجالت کشیدم. من که رئیسش هستم، اما این او بود که رئیس دل من شد. این سفر، چشم من را به یک حقیقت باز کرد: کارگران من، فقط مصرفکننده حقوق نیستند. آنها انسانهایی هستند با دلهایی بزرگتر از هر کارخانهای. وقتی برمیگردم تبریز، کارخانه را با نگاه دیگری خواهم دید. نه فقط یک محل تولید، که یک خانواده بزرگ. قول دادهام که از این به بعد، بیشتر به کارگرانم گوش کنم. چون آنها چیزهایی میدانند که من نمیدانستم. آنها عشق را بلدند، من اما تازه یاد گرفتم. یا حسین(ع).
همایشی که هیچکس را شبیه دیگری نمیکند
این سفر، آنها را به عمق وجودشان برده است. اربعین، فقط یک پیادهروی نیست. یک مدرسه است با کلاسهای بینهایت. اینجا، نوجوان درس ایستادگی میگیرد، دانشجو درس انسانیت، پیرزن درس صبر، راننده درس مسیر، آتشنشان درس نجات و کارخانهدار درس تواضع. آنچه در شلمچه و چذابه میگذرد، فقط تردد یک جمعیت نیست. کارگاهی است که هر زائر، محصولی از جنس تحول را با خود به خانه میبرد. یا حسین(ع).
یادداشت از: حمیده عبدالهی، فعال رسانه
https://asrghanoon.ir/?p=151589
آنچه در شلمچه و چذابه میگذرد، فقط تردد جمعیت نیست. کارگاهی است که هر زائر، محصولی از جنس تحول را با خود دارد.




نظرات